1397/08/01

پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - من و عاشقانه نوشتن

به نام او كه از اوييم

نگاهم می کند و شروع می کند به حرف زدن

سعی می کنم

می خواهم

اما هیچ از حرف هایش نمی فهمم

سرش را کج می کند

و ناله ضعیفی می کند

می خواهم

اما هیچ نمی فهمم

+ مینامونو میگم، به زبون پرنده ها حرف میزنه،سعی کردم حضرت سلیمان بشمااااا اما نشد :))

++ خخخخ گول خوردید،منو چه به عاشقانه نوشتن :)))

1397/08/01

پلان سوم - مهرباني به سبك كودكانه - آينه خدايي

به نام او كه از اوييم

داشتیم می گفتیم عجب وروجکیه

اومده میگه آینه اون هم آینه خدایی

میتونی بشکن

خدایا شفا…

این بچه ها خلن

1397/08/01

پلان سوم - مهرباني به سبك كودكانه - سالاد

به نام او كه از اوييم

دستش رو میخواد بکنه تو سالاد خیار خرد کنه

عکس العمل ها :

مریض

نکن

من دستمو شستم دستایه خودتو دیدی

آلوده به ویروس

بیمار

تا…

صداش در اومد میگه:

بچه کلاس سومی های سرویس ما شعورشون بیشتر از شماست که دانشگاه میرید خخخ

1397/08/01

پلان سوم - مهرباني به سبك كودكانه - برنج خيس خورده

به نام او كه از اوييم

برنج خیس خورده رو برداشته میخوره عکس العمل ها :

فاطمه دلت درد می گیره.

اوی میمیری ها.

بابا جون مریض میشیا عزیزم

خخخ

ادبیاتشون منو کشته

1397/07/25

پلان ششم - روزنگار - شهر آدم كوچولوها

به نام او كه از اوييم 

من هنوز برايم هضم نشده ،وقتي وارد مترو مي شوم و تصاوير كج ومعوج همه بالخصوص خودم را مي بينم كه سر ندارم همانجا مي نشينم و قاه قاه مي خندم :))

عكس العمل مردم هم خيلي قشنگه ،بعضي ها كه ژيگول ميگول كرده اند وقتي يك دفعه تن نصف ونيمه خودشان را مي بينند جا مي خورند ،فكر كنم اينجا را اين شكلي كردند كه باد بعضي ها بخوابه :))

+بخاطر نوع ورقه هايي كه استفاده شده تصاوير شكسته مي شود و تصاوير خيلي با حالي خلق مي شود. :))

1397/07/24

پلان ششم - روزنگار - دعوت به رستوران

به نام او كه از اوييم

واه واه بلا به دور * دختره پررو اومده صاف صاف زل زده به چشمام ميگه: داداشم (يه عشوه خركي گردني) از پنجره تو رو ديده خوشش اومده، شمارتو بده باهات صحبت كنه!!

حقش بود اصلا، كاريش نكردم كه اول كار عصباني شدم در حد تيم ملي، بعد گفتم گناه داره بزار بهش بدم شايد فرجي شه ..

با همين فكر يه لبخند مليح زدم -تيريپ ادب و كلاس برداشتم - وگفتم : با اجازتون اول من با ايشون يه ملاقات داشته باشم، اينجوري كه نميشه ايشون من رو ديدن و من هنوز نه!

ذوق زده گفت: باشه عزيزم ، فكر نمي كردم به اين زودي قبول كني، الان ميگم بياد اينجا.

+ نه ، شماره يه رستوران ميدم، ازشون وقت بگيريد. اون ها مياند دنبال برادرتون و دربست مي برنشون ، بعد هم من ميام اونجا همو مي بينيم.

- چه خوب، موافقم.

+پس بفرماييد: ۳۳۴۰۱۲۲۰ من هم منتظرم.

- اسم رستورانش چيه؟

ديدم هرچي بيشتر وايسم ديگه نمي تونم خودمو كنترل كنم، همين طور كه پا تند مي كردم گفتم رازي!

حيف زيرپوستي پيش رفتم و امكان ديدن قيافه محترمشونو نداشتم. والا امروز سوتي داده بودم درك موقعيت ندارن كه :/

 

+ كاريش نكردم فقط شماره تماس رستوران تيمارستان رازي را بهشون دادم :))

++ فردا خونم حلال نشه صلوات :)

 

*جمله پيرزنانه قديم :)

1397/07/24

پلان ششم - روزنگار - كرم و استاد

به نام او كه از اوييم

يادم رفته بود یک ضد آفتاب به صورتم بزنم،شب دیر خوابیده بودیم و صبح به زور کتک بیدار شدیم و راهی…
استاد آن وسط در اتوبوس برایمان صحبت می کرد. قرار بود سری به یکی از کارخانه جات جهت مهندسی  - اهم اهم بله یعنی اینکه من مهندسم - برویم .

رفتم آن پایین و کرم ها رو روی صورتم به صورت نقطه نقطه گذاشتم، بعد یک آن استاد صدایم کرد، من هم کلا فراموشم شده بود و فقط یک نقطه سفید بزرگ روی پیشانیم مانده بود.. با آن اوضاع سر بلند کردم و رشید جواب دادم بله استاد! یعنی قیافه استادم تماشایی بود، چنان محو من شده بود که نگوووو

بعد دیدم با یکی از بچه ها شروع به صحبت کرد،تازه متوجه شدم و یک آن کوبیدم به پیشانی ام و رفتم زیر…

1397/07/22

پلان ششم - روزنگار - رنگ كاري

به نام او كه از اوييم

شروع كردم به طرح گرفتن ، تصميمات گرفتم كه بروم و يه سروساموني به راه پله ها و اتاق بدم، مي خوام راه پله را باغ وحش كنم، با گربه و گنجشك و اون طرف تر زرافه گردن دراز فضول :) ، اتاق را هم يه بار ميگم گلخونش كنم پر از درخت و گل ، يه بار ديگه ميگم وللش برم طرح هاي عجيب و غريب بزنم مخصوص ترس…

حالا كدومو پياده كنم الله اعلم ، اما فك كنم خونم حلال بشه . عاخه دو هفته نيست كه كارگران محترم كه شامل من و دوستان مكرمه است رنگ كاريشون تموم شده ، حالا من دوباره حرف از رنگ بزنم چه شود.

+ مي خوام به شيوه امضاي بعد از عمل انجام شده پيش برم :)

1397/07/22

پلان ششم - روزنگار - قهوه خانه

به نام او كه از اوييم

از قديم و نديم ها منقول است كه فرموده اند : بيكاريست و هزار فكر و خيال. منم كه مستثني از اين قاعده فراگير نيستم و با زور بيكاري نگاهي به حياط اتاقم كردم، جونم براتون بگه نگاه كردن همانا و كشف يه نكته همانا.

گفتم : عه چرا من تا حالا دقت نكرده بودم كه مي تونم اينجا يه قهوه خونه راه بندازم؟ و اين شد كه رفتم تو نخ حياط. با كمي تمهيدات فعلا به تختش رسيدم ، كم كَمَك ديگه بايد برم سراغ مابقي وسايلش.

1397/07/21

پلان نهم - موارد درخواستي - برشي از كتاب اميرخاني

 + -الله اكبر ، بسم الله الرحمن الرحيم

چشمان مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی توانستند. چه گونه به آن چشمان نیم باز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو سنگر است؟ چه گونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ی ساده اش پهن می کردی، زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟ مصطفا کتاب را بست، عینکش را در آورد و آن را با دست مالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشه های عینک لق شده بود. آرام گفت:
- موجی شده.

و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد…

ـــــــ

++ زانو زدم و خيره شدم در نور شمع. براي خودم ، از خودم و در خودم مي ترسيدم. سعي كردم براي خدا ، از خدا و درخدا بترسم. سعي كردم و ترسيدم . كشيش - با صداي زنگ دار - گفت: 

- و اما من جاءك يسعي  و هو يخشي فانت عنه تلهي! سوره عبس آيات 8 تا 10

هنوز گيج بودم كه چرا كشيش اينگونه سخن مي گويد. ديده بودم كه كساني كه براي اعتراف مي آيند ابتدا به تلقين كشيش مي گويند:

- mea culpa, mea culpa, mea maxima culpa. من گناه كارم ، من گناه كارم ، من بي حد گناه كارم.

مي خواستم به كشيش…

ــــــ

به نام او كه از اوييم

به درخواست دوستان عزيزم برش هايي از دو كتاب ارميا و منِ او «رضا اميرخاني» را قرار دادم. مطمئن باشيد ضرر نمي كنيد از خريدن كتابش ;)

+ برشي از كتاب ارميا

++ برشي از كتاب منِ او

 

1397/07/19

پلان ششم - روزنگار - نگارش

به نام او كه از اوييم

چند وقته زدم به خوندن كتاب هاي رضا امير خاني ، ديگه كم كمك مي خوام شكل نوشتن حروف رو عوض كنم ، از شيوه نگارشش خعلي خوشم اومده. نظر شما چيست؟

1397/07/19

پلان ششم - روزنگار - كچلمون كردن

به نام او كه از اوييم

چرا این منبریها و اساتید انقدر خالی می بندند،یک ساعته داره میگه این جمله آخرمه و بعد یادش میره،ای خدا،کچلمون کردن:/

1397/07/19

پلان ششم - روزنگار - همايش

به نام او كه از اوييم

گفتن همایش،ساعت ۷:۳۰ برگزار میشه ساعت ۸:۳۰ رسیدیم اما تازه شروع شد،باید گفت مسئول جان لطفا کم خالی ببند،بعد میگن وقت شناس باشید :/

دلم برای اون عزیزان وقت شناس می سوزه:/

+از من گفتن شما هم هر جا همایش بود یک ساعت دیر برید.

1397/07/18

پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - اين خبر را برسانيد

به نام او كه از اوييم

با مهرنوش نشسته بوديم روي نيمكت ،داشتيم چيز ميز مي خورديم و اطراف را نگاه مي كرديم و فك مي زديم .نمي دانم چرا حرف هامون تمامي نداردالبته اين مشخصه تمام خانم هاست :)

عه تا يادم نرفته بگم كه بعضي از آقايون هم دست خانم ها را از پشت بستند.

داشتم چي مي گفتم چرا مي يايد وسط حرفم :)

خب داشتيم گل و بلبل تعريف مي نموديم كه يك دفعه ديديم يك پسر گل وگلابي آن طرف ديوار دانشگاه مظلوم مظلوم دارد ما را نگاه مي كند .

گفتم مهرنوش اين پسره چه مرگشه يعني؟

ديدم اشاره كرد ميشه لطفا يك لحظه وقتتون را بگيرم .

منم گفتم بزار برم شايد قضيه عشقي شد :)

گفت ميشه بي زحمت بريد سلف ،يك دختري اونجاست داره به فروشنده كمك مي كنه ببينيد چه كاري مي كنند آخه نامزدمه اما ديدم با آن آقا خوش و بش مي كند.

منم حســـــآس منم دلســــوز منم آههههه

خلاصه گفتم بد سوژه اي نيستا بزار ببينيم چي به چيه .

جالب اينه كه اَد اومده بود دست گذاشته بود روي يه آدم فضول :)

منم رفتم تحقيقات ،اينم مثل داداش من ،چه فرقي داره ،قرار يك عمر زندگيه.

رفتم گفتم چايي داريد گفتند خير فعلا آماده نيست گفتم نسكافه اي چيز ميزي نداريد گفتند no موجود . از تحقيقات اومدم و رفتم پيش پسره .همه را گفتم و بعد بهم گفت فقط يك خواهش ازتون دارم.

گفتم بفرماييد .

گفت امروز و اتفاق امروز بين خودمان بماند.

گفتم اختيار داريد خواهش مي كنم مطمئن باشيد .

هيچي الان كل دانشگاه مي دونند ، گفتم شما جا نمونيد.لطفا خبر رو به خواجه حافظ عزيز هم برسونيد.

ممنون :)

1397/07/17

پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - ترس از جن

به نام او كه از اوييم

با شوق و ذوق داشتم از كلاس امروزمون براي مامانم تعريف مي كردم. بحث قشنگي بود عاخه. كلا درباره جن و آزار و اذيت هاش.

يه دفعه ديدم خيلي جدي برگشت و بهم گفت: از فردا كلاس بي كلاس، تا دوهفته مي موني تو خونه.

رسما بدبخت شدم رفت. نمي دونستم مي ترسه اونم تا اين حد.

فردا مي خواستم كلاسو پيچ بزنم با يكي از بچه ها، اَي بابا..

1397/07/17

پلان ششم - روزنگار - دهن شير

به نام او كه از اوييم

به دو اومد تو اتاق و درو بست. تند تند نفس مي كشيد. بهش ميگم :چي شده؟

ميگه : مرد اومده ، منم با اين قيافه كه نمي دونستم كجابرم. نگاهش كرديم و خنديديم.

- اومدي تو دهن شير. دقيقا دارند براي اين اتاق وسيله ميارند.

مثل دربه درا نگاهمون مي كرد. چاره اي نداشت. يه چادر سفيد با گلاي صورتي (خعلي شاد مي زدا،آدم ياد مراسم عقد مي افتاد) داديم بهش كه سرش كنه. بيچاره قيافش زار بود چادرو كه ديد قشنگ مثل ميت شده بود.

1397/07/16

پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - انتقام از استاد

به نام او كه از اوييم

همان روز اول با هم دوست شدیم انگار سالها بود لباس آشنایی با هم به تن داشتیم،همان روز اول سر کلاس شیطنت کردم و دست خودم را رو کردم فقط کمی سر به سر استاد گذاشتن،البت استاد خانم بود و با پسرها بیشتر عیاق بود،مهرنوش اولین دوستم در دانشگاه بود،کم کم رفاقت گسترده شد و چند نفر دیگر هم ب جمعمان پیوستند نمی دانم انگار از اول من همان مرغ پیشانی سفید بودم که گذاشته بودنش وسط معرکه تا هر کس رسید یک حلالی بزنید و چاقو به دست اهم اهمی تمامش کند.

شده بودم برای استادها یک ماجرا،یکیشان غش غش می خندید و آن یکی همه اش برای حالگیری از من سوال می پرسید و آن یکی تقلب میداد و خلاصه گذشت تا ماخواستیم انتقام از استاد بگیریم با همکاری همکارم مهرنوش که تفکر گروه بود و من مجری بودم سوزنی را ترتیب دادیم تا بگذاریم روی صندلی استاد تا بادش خالی شود،و در کیف پسر ارشد کلاسمان که به او زلیخا می گفتم چون دائم زل میزد مارمولک بگذاریم و کمین کردیم تا ببینیم چه پیش می آید زلیخاي چوق هیچیش نشد فقط در جا خشکش زد،نقشه استاد هم عملی نشد البته ما همه جا چو انداختیم که اینکار را کردیم و ال و بل شد اما اگر این شنیده ها به گوش شما هم رسیده باید خدمتتان عرض کنم که این حرفها دروغی بیش نیست و یک کلاغی بود که الان شده چل …

1397/07/16

پلان ششم - روزنگار - نمايش

به نام او كه از اوييم

كتاب در دستانش ثابت، هندزفري برگوش و پلي مي كند موسيقي را، به صفحه كتاب خيره مي شود تا…

هيچي ، من رسيدم گفتم: شارلاتان يعني داري كتاب مي خوني؟ هنوز دوصفحه بيشتر نخوندي. حداقل نمايش بازي مي كني يكم قشنگ.

1397/07/15

پلان ششم - روزنگار - مينا

به نام او كه از اوييم

صداي جيغش بلند شده كه چي؟ سحر خانم رفته دستشويي. آخه حيوونم انقدر دُم؟ كه نه فكر گوش ما را مي كنه و نه حنجره خودش را؟ ولي فكر كنم فكر حنجره خودش را مي كنه كه قبل از جيغ و دادش اول آب مي خوره و گلويي تازه وبعد صداشو ميندازه رو سرش.. كه اين كجا رفته و من رو نبرده.

هر چي هم به سحر ميگم كه چه اشكالي داره پرندست ديگه برش دار ببرش، فقط چپ چپ نگام مي كنه :)))

………………

خوابم گرفته عميق، از اون طرف هم اين يكي يك سره آواز مي خونه و خوبي خوبي مي كنه

وقتي هم كه كسي محلش نميده ميگه مينا ، مينايي خوبي؟

ديگه كم كمك مي خوام ببرمش از پنجره پرتش كنم پايين

1397/07/15

پلان ششم - روزنگار - خواستگارنما

به نام او كه از اوييم

نيم ساعت تمام بالا سر من وايساده و مدام از خواستگاري هايش تعريف مي كنه*. ديگه الان مي دونم چند تا جلسه با هم حرف زدند ، چه حرف هاي دروغي كه پسر نگفته و چه شيرين بازي هايي كه دختر در نياورده..

كلا سطل لازم شده بودم از حرف هاي صدمن يه غاز دختر..

+آخرش هم نفهميدم اين ها سه ماهه كه نامزدند يا سه ماهه كه در حين خواستگاري..بس كه ضد و نقيض بود حرف هايش..

* دو دختر خعلي شكيل :/ امروز بالاي سرم تو مترو..

1397/07/15

پلان ششم - روزنگار - گومپ

به نام او كه از اوييم

از وقتي كه وارد خوابگاه شديم ، همش صداي گومپ گومپ مياد. هردفعه از يك اتاق صداي افتادن از بالا مياد و يك مجروح به جمعمان اضافه مي شود و به جمه آش ولاش ها مي پيوندد :))

1397/07/15

پلان هشتم - حالگيري - گوشمالي خدا

به نام او كه از اوييم

يك هو گرفت، دل؟ خير، دلم كه هميشه راه به راه مي گيرد. لامصب فقط كارش گرفتن است! هان؟ چه مي گفتم؟

يك مرتبه گرفت. آنهم بعد از كمي غرغربه مادر به محض اينكه رفت،گرفت. آري از كتف و پشت ستون فقراتم گرفت تا نوك انگشتانم. نه! راست راستي بايد گفت دمت گرم كه حاليمان مي كني مواظب زيروزبر حرف زدنمان باشيم به خصوص با آناني كه هشدار دادي،گوشزد كردي: آي بندگانم حواستان هست.

1397/07/15

پلان ششم - روزنگار - دونگي

به نام او كه از اوييم

گفت: دونگي حساب كنيم.

بهش گفتم توكيفم چقدر بود؟

گفت: اين كيف مثل منطقه جنگي و محروم يا چه عرض كنم ؟ كيف سرچهارراه بود، اين همه صدي و دويستي را از كجا اوردي؟

1397/07/15

پلان ششم - روزنگار - تالاپ

به نام او كه از اوييم

بدجور پهن زمين شده بود. آمده بود سوار اتوبوس شود كه تالاپ.

كف زمين مثل جنازه ها افتاده بود. حد افتادگي اش به گونه اي بود كه راننده ها آمدند سراغش را گرفتند كه آيا زنده است يا دوراز جانش پريده. اما خودش نيشش باز بود و مي گفت: واي خاك برسرم! آبرويم رفت. يادم باشد ديگر در اين ايستگاه با اين مانتو نيايم.

براي از نگراني در آوردن راننده ها گفتند: حالش خوبه ، نشان به آن نشان كه دارد مثل ديوانه ها مي خندد.

1397/07/14

پلان هفتم - دردودل - كار خاصي ندارم

به نام او كه از اوييم

ای که پرپر شدی ،ای که میگویند دست گیری می کنید ای مردان اهل نبرد ،مردان ذکر و اهل دعا ،بدن های از تن جدا،ای نوران منجلی…
هیچی فقط خواستم بگم حواستون بهمون باشه :)

1397/07/14

پلان ششم - روزنگار - جوراب

به نام او كه از اوييم

جوراب مادر را پوشیدم شیک و مجلسی ،الان یک دایره بزرگ کف پایم در آمده مثل اینکه با گونیا یک دایره کشیده باشی،نیشم باز شد حالا خوب است جوراب خودم نبود…

1397/07/14

پلان ششم - روزنگار - مخ آكبند

به نام او كه از اوييم

بعد از یک عمر آک نگه داشتن برای تحویل صحیح و سالم خدمت محضرت خدایا …
کسی آمد که می خواهد آک بسته را باز کند هر چه می گویم این امانتی ست نزد من که می بایست آک و تر و تمیز با گارانتی تحویل دهم به گوشش نمی رود که نمی رود،با اصرار می گوید همین که من می گویم باز کن ،باید باز کنی و هر چه درونش مخفی کردی بریزی بیرون. الغرض ،گمان کرده که چیز قیمتی درونش نگه داشتم هر چه می گویم اینجا ذهنیست که سالیانیست مهر تعطیلی بر آن خورده ،اما گوش نمیدهد و می خواهد پته مرا بریزد ،می ترسم آخر بفهمد مهره پوچ و خالی هستم نه آنی که گمان می کرد.

1397/07/14

پلان ششم - روزنگار - چادر چروك

به نام او كه از اوييم

روضه می خوانند و من انگار دیگر اینجا نیستم،خاک برسرم اشکی ندارم،همه حواسم جای دیگرست.حواسم رفته به چروک های زیاد چادر خانم جلویی،در ذهنم یک اتو گرفته ام و هی چادرش را اتو می کشم اما حیف که باز نمی شود…

1397/07/13

پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - حساسيت گربه اي

به نام او كه از اوييم

دلم مي خواست بدهم آشغالي همه شان را ببرد، بس كه ياد گرفته اند حرص بدهند. مدام سر كوچه مي ايستند و هركسي كه رد مي شود - حالا نه هركس هركسي ،منظورم همان دختر هاست- را يك تيكه اي مي پرانند و بعد هم خودشان به خودشان مي خنديدند.

امروز كه ديگه به غلغل افتاده بودم ، به طور كاملا ، كاملا ناخودآگاهي گربه پُرروي هميشه را گرفتم و قايمكي پرتش كردم روي سر هماني كه تيكه مي پراند و از قضا پشتش به من بود. يكم دلم شاد شد از جيغش و اينكه فهميدم به گربه حساسيت دارد. اما ترسيده بودم ها. نكند يكدفعه بفهمند كار من بوده-آنوقت ديگر كارم با كرام الكاتبين محترمه- كه خوشبختانه با ياري خدا هيچ كس نفهميد! همه نگران حال پسر بودند.

+فقط من موندم چرا نمي رند سيرك كار كنند بس كه بامزه اند.

++رفتم سرچ كردم ديدم زياد اين حساسيته خطرناك نيست،خيالم راحت شده و دلم خيلي شاد.

1397/07/12

پلان سوم - مهرباني به سبك كودكانه - فراري از مسجد

به نام او كه از اوييم

براحتی در عوض جذب ،دافعه شدید ایجاد می کنند،باید گفت تو که کار فرهنگی نمی توانی بکنی و عرضه اش را نداری غلط می کنی بچه های مردم را دور خودت جمع می کنی، گریه می کند میگویم چی شده خاله،چرا گریه می کنی چرا انقدر بغض کردی…

با لحن کودکانه و زیبا می گوید مسجد رو دوست ندارم.

-چرا عزیزم؟

چون ،زیرا خانم مسئول کار فرهنگی به بچه های آشنا برای نقاشی برچسب می داده و به بچه های دیگر نه!

چرا چون خانم داشت به بچه ها کیک می داد اما به من که رفتم نداد تا تمام شد.

بفهمید بچه است بچه،باید جذب بشه…

1397/07/12

پلان دوم - اسباب كشي- دلم دلتنگ مي شود

به نام او كه از اوييم

خانه که عوض می شود برای خانه قبلی، دلم دلتنگ می شود. صدای دیوارها و سکوت پنجره ها،دلم برای جیک جیک گنجشکان هم تنگ می شود . صدای آواز قناری ها،حتی برای مرد فضول همسایه که به گمانم بهتر از ما ، ما را می شناخت می دانست چه کسی خانه هست و چه کسی نیست و اصلا فلانی کجاست،دلم برای زن فروشنده وسط کوچه هم تنگ می شود که یک بار هم به او سلام نکردم دلم می خواست قد باشم ،با او حال نمی کردم.

دلم برای سکوت خانه تنگ می شود که پسر همسایه مثل تازه به دوران رسیده ها ی ایام گذشته که تازه ضبط صوت و بلندگو روی دور افتاده بودو هر ننه قمری که میدیدی یک بلندگو وصل می کرد به ابوطیاره اش،و صدا رو می داد تا ولوم آخر و اگر اتول متولی هم در کار نبود به خودش وصل می کردسکوت را می شکست، هان داشتم چه می گفتم آری دلم برای مزخرف ترین چرندیات او هم تنگ شده،راستی دلم برای گربه پُرروی محل هم تنگ شده که یکبار قصد گرفتن مینا را داشت،دلم برای اتاق کوچکم با کتابهای آن گوشه هم تنگ شده…آنقدر اسباب جمع کردیم بیخود و مثل نوشته های زرد ،به گمانيم اگر فلان چیز را دور می انداختیم فلان موقع به کار می آمد اما تا نمی انداختیم به درد نمی خورد.

1397/07/11

پلان چهارم - كوچه خاطرات - نيسان آبي

به نام او كه از اوييم

نوشته ای دستم را گرفت و به دوران تلخ و شیرین کودکی،نوجوانی و همین جوانی برد،زندگی ها چقدر خالی از هیچ بود …
یاد نیسان آبی بابا افتادم که مرکب مقصد عشق بود،روانه می شدیم عیدها به سوی سلطان ابی الحسن .
همیشه نزدیک بهار می افتادم به التماس به سلطان که إذن بده و آقا با رافت همیشگی اش دخل خرج سفر را یکهو جور می کرد ،آری یاد نیسان بابا بخیر که همیشه ما را تنگ جاده نگه می داشت و به تته پته می افتاد و جان می کند و ما همیشه آماده هل دادن بودیم،آنقدر مست دود و دمش بودم که نگو .
آخر تو را به یادم می آورد ،دود لوله اگزوزش همیشه در مسیر در حلقمان بود یادت هست وقتی دلتنگی چنگ می انداخت به گلویم ، قایمکی بابا می رفتم پشت لوله و یک نفس از آن دودهای کشنده بالا می دادم و عشق می کردمـ.
آری عالمی دارد عاشقی یا بهتر بگویم دیوانگی،با همه گنداخلاق بازیهای بابا و تلخ کردن کاممان از سفر باز له له می زدم برای سفر،آقا هنوزم همانم هنوزم.
اما میدانم به تازگی تو هم دلتنگ می شوی و به دیدار می آیی،چه کسی گفته که تو فقط وقت مرگ سر به ما میزنی،هر کس گفت تو را و رأفت تو را نشناخت،بیچاره هیچ از تو نداند که نداند که نداند.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام

1397/07/11

پلان سوم - مهرباني به سبك كودكانه - خاله سوسكه

به نام او كه از اوييم

سوسکی آرام روی دیوار در حال قدم زدن و هواخوری بود که صدای فریاد من بلند شد فاااااااااطمه خاله سوسک رو بکش…
بچه آرام دمپایی را از پایش در آورد و با مهربانی به خاله سوسکه گفت ببخشید می کشمت آخه اینا بهم گفتند ،تالاپ :)

1397/07/11

پلان دوم - اسباب كشي - كارگران پدر

به نام او كه از اوييم

کارگر آورده برای اسباب بردن، داوود و زابل دو کارگر جوان افغانی تر و فرز،کارگران پدر هستند.  با علاقه کار می کنند قول پول شیرینی بهشان داده و قرار است تا بعدازظهر جان بکنن برای همان چندرغاز،دیگر این آخری ها زوارشان در رفته،به نک و نال افتاده اند اما باز مطیع و با اخلاقند،هر ازگاهی یک پذیرایی می شوند تا خستگی از جان در آورند،البته کمدمان را هم به لطفشان شکسته بردیم…

1397/07/11

پلان دوم - اسباب كشي - خانه مجازي

به نام او كه از اوييم

در حال اسباب کشی هستم و دارم به این فکر می کنم که باید یک مدتی هم از این خانه مجازی بروم،باید زودتر بار و بندیل خود را جمع کنیم قبل از آنکه دیر شود…

+ ناگفته نماند كه نيامده بايد بروم.

1397/07/11

پلان دوم - اسباب كشي- اوستا بازي پدر جان

به نام او كه از اوييم

پدر چون به قول شاگردانش اوستاست فکر می کند در خانه هم باید اوستا بازی در آورد،کاملا حس می کنی خون دستور دادن در شریان هایش جاریست ،گهگاه که به تنگ می آیم در دل غرولند می کنم و لبم را یه وری که این بدبختان چطور با تو سر می کنند،اوستا شدن بابا هم دردسریست در این اسباب کشی…

1397/07/11

پلان اول - شروع وبلاگ -

به نام او كه از اوييم

اول با خودم گفتم بادی به غبغب بیندازم و عکسی از میز تحریر با یک قلم و کاغذ بگیرم بعد آن را بگذارم در پست اول و بگویم از آنجا که قلم برای نویسندگی و…. یا این وبلاگ در راستای….

بعد گفتم این اباطیل را ول کن ، تو را چه به مقدمه؟

مگر نوشتن غرغرهای مادر ، حرص پدر ، چرت و پرت گویی های رفقا هم مقدمه می خواهد؟

و این شد که سوزن را برداشتم و دکمه های کیبورد را خالی !!!

به دنبال نظر هم نیستم،چرا که یا نصیحت است و یا همدردی

او هم که باید جواب بدهد عادتم داده به بی جواب بودن!

نه می خواهم از هلال لب ها بگویم و نه از درشتی چشمان خیس…

فقط هوس یک روایت کرده ام، روایت زندگی یک دختر!