1397/12/24

پلان ششم - روزنگار - دعوت

به نام او که از اوییم

زنگ زده میگه : رسیدن به خیر ، شنیدم اومدی، فردا خونه خالیه مامانم اینا میرن بیرون، میای؟

یه نگاه به مامانم کردم ، میدونستم قبول کردن همانا و خونم هدر رفتن همانا. میگم نه کار داریم می کنیم.

دیدم چند تا چشم بهم خیره شدند، یه لبخند ملیح زدم و با حسرت به حرف های سنا گوش می دادم، میگه خب شب بیا برای شام، یکی دوساعت هم بمون، دیدم منطقیه منم قبول کردم.

هنوز باشه از دهنم در نیومده بود که

مامان: هیچ جا نمی ری ها ، کار داریم.

سحر: کجا به سلامتی، خونه را نگاه کردی؟

دیدم صدای خنده سنا بلند شده ، میگه تو را به خدای منان می سپارم و گوشی و قطع کرد!

1 ... 18 19 20 ...21 ... 23 ...25 ...26 27 28 ... 86