1397/07/24

پلان ششم - روزنگار - دعوت به رستوران

به نام او كه از اوييم

واه واه بلا به دور * دختره پررو اومده صاف صاف زل زده به چشمام ميگه: داداشم (يه عشوه خركي گردني) از پنجره تو رو ديده خوشش اومده، شمارتو بده باهات صحبت كنه!!

حقش بود اصلا، كاريش نكردم كه اول كار عصباني شدم در حد تيم ملي، بعد گفتم گناه داره بزار بهش بدم شايد فرجي شه ..

با همين فكر يه لبخند مليح زدم -تيريپ ادب و كلاس برداشتم - وگفتم : با اجازتون اول من با ايشون يه ملاقات داشته باشم، اينجوري كه نميشه ايشون من رو ديدن و من هنوز نه!

ذوق زده گفت: باشه عزيزم ، فكر نمي كردم به اين زودي قبول كني، الان ميگم بياد اينجا.

+ نه ، شماره يه رستوران ميدم، ازشون وقت بگيريد. اون ها مياند دنبال برادرتون و دربست مي برنشون ، بعد هم من ميام اونجا همو مي بينيم.

- چه خوب، موافقم.

+پس بفرماييد: ۳۳۴۰۱۲۲۰ من هم منتظرم.

- اسم رستورانش چيه؟

ديدم هرچي بيشتر وايسم ديگه نمي تونم خودمو كنترل كنم، همين طور كه پا تند مي كردم گفتم رازي!

حيف زيرپوستي پيش رفتم و امكان ديدن قيافه محترمشونو نداشتم. والا امروز سوتي داده بودم درك موقعيت ندارن كه :/

 

+ كاريش نكردم فقط شماره تماس رستوران تيمارستان رازي را بهشون دادم :))

++ فردا خونم حلال نشه صلوات :)

 

*جمله پيرزنانه قديم :)

1 ... 50 51 52 ...53 ... 55 ...57 ...58 59 60 ... 86