پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - انتقام از استاد
به نام او كه از اوييم
همان روز اول با هم دوست شدیم انگار سالها بود لباس آشنایی با هم به تن داشتیم،همان روز اول سر کلاس شیطنت کردم و دست خودم را رو کردم فقط کمی سر به سر استاد گذاشتن،البت استاد خانم بود و با پسرها بیشتر عیاق بود،مهرنوش اولین دوستم در دانشگاه بود،کم کم رفاقت گسترده شد و چند نفر دیگر هم ب جمعمان پیوستند نمی دانم انگار از اول من همان مرغ پیشانی سفید بودم که گذاشته بودنش وسط معرکه تا هر کس رسید یک حلالی بزنید و چاقو به دست اهم اهمی تمامش کند.
شده بودم برای استادها یک ماجرا،یکیشان غش غش می خندید و آن یکی همه اش برای حالگیری از من سوال می پرسید و آن یکی تقلب میداد و خلاصه گذشت تا ماخواستیم انتقام از استاد بگیریم با همکاری همکارم مهرنوش که تفکر گروه بود و من مجری بودم سوزنی را ترتیب دادیم تا بگذاریم روی صندلی استاد تا بادش خالی شود،و در کیف پسر ارشد کلاسمان که به او زلیخا می گفتم چون دائم زل میزد مارمولک بگذاریم و کمین کردیم تا ببینیم چه پیش می آید زلیخاي چوق هیچیش نشد فقط در جا خشکش زد،نقشه استاد هم عملی نشد البته ما همه جا چو انداختیم که اینکار را کردیم و ال و بل شد اما اگر این شنیده ها به گوش شما هم رسیده باید خدمتتان عرض کنم که این حرفها دروغی بیش نیست و یک کلاغی بود که الان شده چل …