پلان ششم - روزنگار - مينا
به نام او كه از اوييم
صداي جيغش بلند شده كه چي؟ سحر خانم رفته دستشويي. آخه حيوونم انقدر دُم؟ كه نه فكر گوش ما را مي كنه و نه حنجره خودش را؟ ولي فكر كنم فكر حنجره خودش را مي كنه كه قبل از جيغ و دادش اول آب مي خوره و گلويي تازه وبعد صداشو ميندازه رو سرش.. كه اين كجا رفته و من رو نبرده.
هر چي هم به سحر ميگم كه چه اشكالي داره پرندست ديگه برش دار ببرش، فقط چپ چپ نگام مي كنه :)))
………………
خوابم گرفته عميق، از اون طرف هم اين يكي يك سره آواز مي خونه و خوبي خوبي مي كنه
وقتي هم كه كسي محلش نميده ميگه مينا ، مينايي خوبي؟
ديگه كم كمك مي خوام ببرمش از پنجره پرتش كنم پايين