پلان ششم - روزنگار - چادر چروك
به نام او كه از اوييم
روضه می خوانند و من انگار دیگر اینجا نیستم،خاک برسرم اشکی ندارم،همه حواسم جای دیگرست.حواسم رفته به چروک های زیاد چادر خانم جلویی،در ذهنم یک اتو گرفته ام و هی چادرش را اتو می کشم اما حیف که باز نمی شود…