پلان پنجم - شيطنت ها و خنده ها - حساسيت گربه اي
به نام او كه از اوييم
دلم مي خواست بدهم آشغالي همه شان را ببرد، بس كه ياد گرفته اند حرص بدهند. مدام سر كوچه مي ايستند و هركسي كه رد مي شود - حالا نه هركس هركسي ،منظورم همان دختر هاست- را يك تيكه اي مي پرانند و بعد هم خودشان به خودشان مي خنديدند.
امروز كه ديگه به غلغل افتاده بودم ، به طور كاملا ، كاملا ناخودآگاهي گربه پُرروي هميشه را گرفتم و قايمكي پرتش كردم روي سر هماني كه تيكه مي پراند و از قضا پشتش به من بود. يكم دلم شاد شد از جيغش و اينكه فهميدم به گربه حساسيت دارد. اما ترسيده بودم ها. نكند يكدفعه بفهمند كار من بوده-آنوقت ديگر كارم با كرام الكاتبين محترمه- كه خوشبختانه با ياري خدا هيچ كس نفهميد! همه نگران حال پسر بودند.
+فقط من موندم چرا نمي رند سيرك كار كنند بس كه بامزه اند.
++رفتم سرچ كردم ديدم زياد اين حساسيته خطرناك نيست،خيالم راحت شده و دلم خيلي شاد.