پلان چهارم - كوچه خاطرات - نيسان آبي
به نام او كه از اوييم
نوشته ای دستم را گرفت و به دوران تلخ و شیرین کودکی،نوجوانی و همین جوانی برد،زندگی ها چقدر خالی از هیچ بود …
یاد نیسان آبی بابا افتادم که مرکب مقصد عشق بود،روانه می شدیم عیدها به سوی سلطان ابی الحسن .
همیشه نزدیک بهار می افتادم به التماس به سلطان که إذن بده و آقا با رافت همیشگی اش دخل خرج سفر را یکهو جور می کرد ،آری یاد نیسان بابا بخیر که همیشه ما را تنگ جاده نگه می داشت و به تته پته می افتاد و جان می کند و ما همیشه آماده هل دادن بودیم،آنقدر مست دود و دمش بودم که نگو .
آخر تو را به یادم می آورد ،دود لوله اگزوزش همیشه در مسیر در حلقمان بود یادت هست وقتی دلتنگی چنگ می انداخت به گلویم ، قایمکی بابا می رفتم پشت لوله و یک نفس از آن دودهای کشنده بالا می دادم و عشق می کردمـ.
آری عالمی دارد عاشقی یا بهتر بگویم دیوانگی،با همه گنداخلاق بازیهای بابا و تلخ کردن کاممان از سفر باز له له می زدم برای سفر،آقا هنوزم همانم هنوزم.
اما میدانم به تازگی تو هم دلتنگ می شوی و به دیدار می آیی،چه کسی گفته که تو فقط وقت مرگ سر به ما میزنی،هر کس گفت تو را و رأفت تو را نشناخت،بیچاره هیچ از تو نداند که نداند که نداند.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام