1397/07/24

پلان ششم - روزنگار - كرم و استاد

به نام او كه از اوييم

يادم رفته بود یک ضد آفتاب به صورتم بزنم،شب دیر خوابیده بودیم و صبح به زور کتک بیدار شدیم و راهی…
استاد آن وسط در اتوبوس برایمان صحبت می کرد. قرار بود سری به یکی از کارخانه جات جهت مهندسی  - اهم اهم بله یعنی اینکه من مهندسم - برویم .

رفتم آن پایین و کرم ها رو روی صورتم به صورت نقطه نقطه گذاشتم، بعد یک آن استاد صدایم کرد، من هم کلا فراموشم شده بود و فقط یک نقطه سفید بزرگ روی پیشانیم مانده بود.. با آن اوضاع سر بلند کردم و رشید جواب دادم بله استاد! یعنی قیافه استادم تماشایی بود، چنان محو من شده بود که نگوووو

بعد دیدم با یکی از بچه ها شروع به صحبت کرد،تازه متوجه شدم و یک آن کوبیدم به پیشانی ام و رفتم زیر…

1 ... 51 52 53 ...54 ... 56 ...58 ...59 60 61 ... 86