پلان ششم - روزنگار - تابلو خطر
به نام او که از اوییم
موقع آبکشیدن ظرف ها مامان دستش رو می گیره زیر شیر باز آب .سحر لیوانش رو .
بعد سریع ظرف ها را یکی یکی روی ظرفشویی قرار میده.
میگم - باید یه تابلو بزنم محدوده خطر به این قسمت هنگام بودن من نزدیک نشوید.
بعد بابا داد می زنه میگه تو خودت تابلوعه خطری :))
بهش میگم - بابا تو امید من بودی ، چه زمانه بدی ! روی هر کی دست می گذاریم رومون پا گذاشت …:))

خخخ، تابلوعه خطـــر!! ببین چی به سرشون اوردی که …
حالا با این اوصاف دارن حسابی ازت کار میکشن! به تلافی روزهایی که خوابگاه بودی! خوبه پخته میشی:))))))) کار کن، کار کن مگو چیست کار ….

نخند جانم !
نخند !
آدم دست و پای دلش …
میان چال گونه ات می شکند…
تو نخند…
می ترسم نقاش ها لبخندت را …
نقاشی کنند…
عکاس ها لبخندت را ثبت کنند…
شاعرها از لبخندت غزل بگویند…
نویسنده ها کتابت کنند…
بعد منِ دست و پا شکسته …
چطور با یک شهر رو به رو شوم…؟
رحم کن…
یواشکی بخند …
فقط برای من !
فرم در حال بارگذاری ...
دلم میخواد زودتر بشه جمعه و بزارم برم :/