پلان چهارم - كوچه خاطرات - پسراست دیگر
به نام او که از اوییم
وااای بابابزرگ پدرشوهرم نه عمویِ پدرشوهرم فوت شده بودند که میشه شوهر خاله بابام اینا.بعد همون آباده که مراسم بوده … شما از این رسم ها دارید که تاج گل میزارن جلوی ماشین و میرن و بعد بلندگو میزارند سر ماشین قرآن و مداحی پخش می کند و بقیه هم دنبالشون با ماشین هاشون میرند به سمت خاک.
بعد میکروفون رو یادشون رفته بوده خاموش کنند قرآن هم تموم شده بوده راننده و پسرعمم تو ماشین جوک می گفتند و می خندیدند و صداشون پخش میشده :))
یعنی داشتند میرفتند سرخاک عموشون رو دفن کنند:))

واااااایییییی چه وحشتناک ….:)))))))
ما ی بار تو ی مراسم بودیم دختر تازه گذشته داشت از خوبیای باباش می گفت … از قضا باباش راننده اتوبوس بوده … دختر اون بنده خدا همینطور که گریه می کرد گفت بابا ؟ حالا کی رو اتوپوست کار کنه !!!! بنده خدا چادرش رو کشید رو سرش و از خنده منفجر شد :)))))
الان که اینو نوشتم یاد اون صحنه افتادم از بس خندیدم اشکام جاری شد

البته پسرعمم معروفه به شیطنت و هیچیش هم نشد فقط می خندید :))
این خنده های مراسم عزا واسه همه هست نمیشه جلوش رو گرفت:)))
فرم در حال بارگذاری ...